ديگر به هيچ ترانه اي فكر نمي كنم
مشق مشقهایت را بنویس تا بزرگ شوی آنقدر که دستانت را بگیرند مردان پیر عصایشان را فراموش کنند مردان جوان برای هم ترانه بخوانند مردان کوچک بی اختیار تمام شهر را رکاب بزنند مشقهایت را بنویس تا کلمات از ناخونهایت آویزان شود در انگشتانت حلقه در گردنت زنجیر و از موهایت پرت شود زمین خواب سنگینش را بشکند و صورتش را یکبار دگر به سمت شرق کند از جایت بلند شو به هر سو که میخواهی قدم بزن تا از جای جای قدمهایت درختی بروید زیر هر درختی مردی خفته باشد در آغوش هر مردی زنی ودر آغوش هر زنی گلی روییده باشد مشقهایت را بنویس به پایانش فکر نکن نقطهاش را خودم میگذارم. تاريخ به روز كردن : 1388/05/12 اي عشق تو را نديده بوست كردم تا حرف زدي دوباره لوست كردم خنديدي و ديوانه شدم تا اينكه در يك شب پاييز عروست كردم آنگاه تو را به سوي خود ميخوانم آنگاه كه من جاي دگر مهمانم برگرد برو به فكر چشمانت باش برگرد كه شب نشسته در چشمانم ۱۳۸۸/۴/۷ چه می خواهی از ديدۀ خشكوتر چه ميخواهي تو از اين من دربدر چه ميخواهي تو گفتي كه نفس كشيدنم كافي است اين هم شد سربهسر چه ميخواهي تو یعقوب شدم ديوانه اگر شدم عجب خوب شدم با اين همه غم ببين چه محبوب شدم وقتي كه خبر شدم تو را دزديدند در شهر خودم حضرت يعقوب شدم دختر کابل در پارك تو را شبيه يك گل ديدم در ناز لبت طنين بلبل ديدم از لهجهي زيباي تو من فهميدم يك بار دگر دختر كابل ديدم تا زوج نباشد چه کند فرد شبی تا گرم نباشد چه کند سرد شبی شب ها همگی یکی یکی صبح شدند قسمت که نباشد چه کند مرد شبی تاريخ ورود به سايت : ۲/۱۲/۱۳۸۷ شطرنج من باز گرفتار مکافات شدم این قلعه به نام تو اگر پات شدم ای دوست حریف تو در این دنیا نیست انگار به شکل تازه ای مات شدم دود شدم در مدرسه ی عشق تو مردود شدم من زیر کتک های تو نابود شدم یک صبح که سیگار به دستم دیدی گفتی که نکش، نکش، نکش، دود شدم جنايت از تو به پرنده ها شكايت كردم بعد از تو من از درد حكايت كردم ديشب كه درون خو اب من بودي تو هفتير كشيدم و جنايت كردم يار كجاست از درد نگو بگو پرستار كجاست بيچاره دلم، چاره ي اين كار كجاست؟ در نقشه ي قلب من هزاران خانه است اي عشق بگو كه خانه ي يار كجاست؟ رسوا رسواي دوعالم شده ام راهي هست بي تاب وصالم شده ام راهي هست از دكتر و قرص و نسخه اش بيزارم دلتنگ عيالم شده ام راهي هست؟ شاعر هرشب شب يلدا كه دلت حاضر هست هرشب كه ميان من و زلفت سر هست اين بار براي رفتنت راهي نيست اي ماه بمان كه قسمتت شاعر هست قرار سرخ سر از تن غنچه ها چرا بيجا زد روزی که تمام باغ را سرما زد تنهايي و بي كسي خدا، حدي داشت آن شب که قرار سرخ را امضا زد کباب ای دوست بیا کفش و کتابت با من مایوس نشو درس حسابت با من امروز به دنبال جگر می گردم بی رحم بیا پول کبابت با من آهن قربانی رفتنت همین یک تن بود حالا که تمام حرف تو رفتن بود از خنجر یادگاریت فهمیدم در سینه ی تو معدنی از آهن بود از دست خدا ما گرم سفر شدیم و صحرا دیدیم در بین همین راه چه سرها دیدیم از دست خدا و قسمتش غمگینم صد قافله ی درد فقط ما دیدیم پایانم ای دورتر از همیشه از این جانم عمریست که در شهر خودم زندانم این ساز مخالفت مرا خواهد کشت بگذار ببینند همه، پایانم سردرد ای وای اگر علاقه ها سرد شوند یا برگ درخت خانه ها زرد شوند من از شب بی ماه فقط می ترسم ای کاش همه دچار سر درد شوند
باران دیدی که تمام قسمتم طوفان است یک خواسته دارم ای پدر، سامان است از کودکیم خودت به من می گفتی هروقت شود قسمت من باران است
باید سنگ شد د رساحلی که قدم هایش ماهی گیران زیادی را موجی کرده است یا جزیره ای که گنج های زیادی در آن پنهان است باید ابر شد بی اختیار بارید فریاد کشید به هرسورفت تکه تکه شد گاهی باید همه چیز را کنار گذاشت با چشم های باز باید به دریا زد و با چشم های بسته بیرون آمد بندگی با ریز و درشت بندگی باید ساخت با خوب و بد دوندگی باید ساخت در آخر این قصه فقط یک حرف است! با رنگ سیاه زندگی باید ساخت. محل گفتم به نگاهت که محل می خواهم این خواسته را من از ازل می خواهم در بین تمام خاطرات تلخم یک خاطره با طعم عسل می خواهم. هنوز بچه ام بهانه ات را می گیرم سرم را به دیوارمی کوبم دکمه هایم را کنده می کنم هنوز... میان حیاطمان می نشینم به سرنوشت انارها فکر می کنم وسوال های زيادي سرم را به درد مي آورد قدم می زنم حرف می زنم دنبالت می دوم فریاد می كشم تشنه ام. باخودم... نه هنوزبی خودم سرم را زیر آب می برم ازیک تا بیست میشمارم ودرد بیست سالگیم را آرام به ماهی ها می گویم. شعر دوم در روزنامه ها به چشمانت خیره شدند در ماه نامه ها دست به دامنت شدند در فصلنامه ها شراب در دستت دادند در سالنا مه ها تو را به رقص آوردند ومن تمام درختان را قلم آب ها را مرکب ودیوانه وار دیوارهای شهرم را خط خطی می کنم.
سلام بر دوستان عزيزم...
اگر بخواهي
تو مي تواني
دريا را آرام كني
زمين را
دستانم بگيري
با هم قله ها را
يكي يكي
فتح كنيم
مرا به سفري ببري
از مرزها عبورم دهي
بي آنكه اين تنم با خاك يكسان شود
مي تواني
اين "ابراهيم" را
از اين آتش ها
نجات دهي
يك رباعي...
افسوس نشد با دل تو يار شوم
همراه دلت وارد بازار شوم
اي كاش كه در پيچ وخم اندامت
چون پيچك دور گل گرفتار شوم


