انگار كه در ميان تن بودي تو
ديدي كه مهاجرم وطن بودي تو
وقتي كه به انتها رسيدم ديدم
نزديكتر از خدا به من بودي تو
انگار كه در ميان تن بودي تو
ديدي كه مهاجرم وطن بودي تو
وقتي كه به انتها رسيدم ديدم
نزديكتر از خدا به من بودي تو
دنيا همه هيچ و كار دنيا همه هيچ
اي هيچ زبهر هيچ بر هيچ مپيچ
ما دست به دست و هم قدم ميبوديم
تا آخر اين قصهي بينقطهي ما
اي كاش رفيق راه هم ميبوديم
به کوچ پرنده ها فکر نکن
بهار که بیاید
مرا در قفس خواهی دید.
دور از همگی چرخ و فلک بازی بود
جز خنده و ناز گریه های مریم
باقی همگی فقط کلک بازی بود
جز جغد لب بام کسی خواب نبود
در مردم این شهر دگر تاب نبود
از روسری رها شده فهمیدم
بردند تو را شبی که مهتاب نبود
و ما گندمهای نارسی
که روزی نان خواهیم شد
راهم را گم کردهام
راهم را گم کردهام
در جغرافیای سیاهی
که دیوارهایش
صدای دخترانی است
که از بوی زعفرانها به خواب میرفتند
و از خندیدن پستهها بیدار میشدند
میوههایش
گریههای مادرانی است
که شاخههایش را
جنگ با خود برده است
جادههایش
غرور مردانی است
که هر روز فراموش میشود
راهم را گم کردهام
در جغرافیای غریبی
که واژههایش
دهانم را میبندد
تو را از من میگیرد
و بیهیچ دعا و سلامی
برایت چند صفحه دلتنگی میشود
از دست رفتهام
و به انتهای خودم فکر میکنم
که روی دستان صدها نفر
راهم را پیدا میکنم
درست و اشتباه
افتادهي تو ميان چاهم امشب
من پيش دلت چه رو سياهم امشب
يكبار دگر بيا مرا ياري كن
در مرز درست و اشتباهم امشب
لحظه ی خندیدن
در طالع گرم خود زمستان ديدم
يك بستهي سيگار و خيابان ديدم
از لحظهي خنديدن تو تا امروز
در زندگيم رنج فراوان ديدم
رباعی
با اين همه گير و دار اگر كار شود
محصول دلم وارد بازار شود
هرجا برسم فقط رباعي خوانم
سرمايهي زندگي اگر يار شود
پا به پای هم
از کوه بالا می رویم
دستانت را به هیچ کس نمی دهم
به باد
که صدایش را سرم بلند می کند
به آتش
که دندان های سرخش را
تیز کرده است
و داغی شعله اش
سینه به سینه
به من رسیده است
از شورش برگ ها نمی ترسم
از زوزه ی خاک ها نمی ترسم
از حسادت کوه ها می ترسم
که فریادهایم
به جایی نمی رسد
پاهایم
به جایی نمی رسد
چشمانم
جز غبار
مهمانی ندارد
و موهایم
جز آشفتگی
آرایشی
دستانت را
آرام
بر سرم بکش
باید این کوه ها را
پشت سر بگذارم
ای کاش که در آینه ات می بودم
یا آن گل و موی و شانه ات می بودم
یا لحظه ی جارو زدن و خوابیدن
آن فرش میان خانه ات می بودم
به آتش میکشم
با من یا بدون من
فرقی نمی کند
کفشهایت را بپوش.
غمهایم را ببین
که گاهی تاب میخورد
سر میخورد
گاهی به سرش میزند
گلی را میدزدد
و خودش را پرپر میکند
غمهایم را ببین
که روی شاخهای
برایت آواز میشود
پرواز میشود
میچرخد
و خودش را کنار پنجرهای
فراموش میکند
راهت را ادامه بده
اینبار خودم میآیم
دستانت را میگیرم
چشمانت را میبندم
بی آنکه باد چادرت را ببرد
از خیابان میگذریم
از من میگذری
و بعد از رفتنت
ایستگاه را به آتش میکشم