تبليغاتX
دستانت را به هیچ کس نمی دهم

دستانت را به هیچ کس نمی دهم




انگار كه در ميان تن بودي تو

ديدي كه مهاجرم وطن بودي تو

وقتي كه به انتها رسيدم ديدم

نزديكتر از خدا به من بودي تو




+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 18:47  توسط روح الله واعظی  | 





دنيا همه هيچ و كار دنيا همه هيچ

اي هيچ زبهر هيچ بر هيچ مپيچ



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 19:28  توسط روح الله واعظی  | 

پيوسته ولي زياد و كم ميبوديم

ما دست به دست و هم قدم ميبوديم

تا آخر اين قصه‌ي بي‌نقطه‌ي ما

اي كاش رفيق راه هم ميبوديم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 18:42  توسط روح الله واعظی  | 

 

به کوچ پرنده ها فکر نکن

بهار که بیاید

مرا در قفس خواهی دید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 10:25  توسط روح الله واعظی  | 

چرخ و فلک

در کودکیم الک دولک بازی بود

دور از همگی چرخ و فلک بازی بود

جز خنده و ناز گریه های مریم

باقی همگی فقط کلک بازی بود

 

 

جز جغد لب بام کسی خواب نبود

در مردم این شهر دگر تاب نبود

از روسری رها شده فهمیدم

بردند تو را شبی که مهتاب نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:33  توسط روح الله واعظی  | 

تنور، گندم و نان

عشق تنور است

و ما گندمهای نارسی

که روزی نان خواهیم شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 17:37  توسط روح الله واعظی  | 

راهم را گم کرده‌ام

راهم را گم کرده‌ام

در جغرافیای سیاهی

که دیوارهایش

صدای دخترانی است

که از بوی ز­­عفران‌ها به خواب می‌رفتند

و از خندیدن پسته‌ها  بیدار می‌شدند

میوه‌هایش

گریه‌های مادرانی است

که شاخه‌هایش را

جنگ با خود برده است

جاده‌هایش

غرور مردانی است

که هر روز فراموش می‌شود

 

راهم را گم کرده‌ام

در جغرافیای غریبی

که واژه‌هایش

دهانم را می‌بندد

تو را از من می‌گیرد

و بی‌هیچ دعا و سلامی

برایت چند صفحه دلتنگی می‌شود

از دست رفته‌ام

و به انتهای خودم فکر می‌کنم

که روی دستان صدها نفر

راهم را پیدا می‌کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 15:10  توسط روح الله واعظی  | 

 

درست و اشتباه

افتاده‌ي تو ميان چاهم امشب

من پيش دلت چه رو سياهم امشب

يكبار دگر بيا مرا ياري كن

در مرز درست و اشتباهم امشب

 

لحظه ی خندیدن

در طالع گرم خود زمستان ديدم

يك بسته‌ي سيگار و خيابان ديدم

از لحظه‌ي خنديدن تو تا امروز

در زندگيم رنج فراوان ديدم

 

رباعی

با اين همه گير و دار اگر كار شود

محصول دلم وارد بازار شود

هرجا برسم فقط رباعي خوانم

سرمايه‌ي زندگي اگر يار شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 0:37  توسط روح الله واعظی  | 

عمریست که ما گمشدگان گرم سراغیم

 

پا به پای هم

از کوه بالا می رویم

دستانت را به هیچ کس نمی دهم

به باد

که صدایش را سرم بلند می کند

به آتش

که دندان های سرخش را

 تیز کرده است

و داغی شعله اش

سینه به سینه

به من رسیده است

از شورش برگ ها نمی ترسم

از زوزه ی خاک ها نمی ترسم

از حسادت کوه ها می ترسم

که فریادهایم

به جایی نمی رسد

پاهایم

به جایی نمی رسد

چشمانم

جز غبار

مهمانی ندارد

و موهایم

جز آشفتگی

آرایشی

دستانت را

آرام

بر سرم بکش

باید این کوه ها را

پشت سر بگذارم

 

 

 

ای کاش که در آینه ات می بودم

یا  آن گل و موی و شانه ات می بودم

یا لحظه ی جارو زدن و خوابیدن

آن فرش میان خانه ات می بودم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:21  توسط روح الله واعظی  | 

دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا

 

به  آتش می‌کشم

 

با من یا بدون من

فرقی نمی کند

کفش‌هایت را بپوش.

 

غم‌هایم را ببین

که گاهی تاب می‌خورد

سر می‌خورد

گاهی به سرش می‌زند

گلی را می‌دزدد

و خودش را پرپر می‌کند

غم‌هایم را ببین

که روی شاخه‌ای

برایت آواز می‌شود

پرواز می‌‌شود

می‌چرخد

و خودش را کنار پنجره‌ای

فراموش می‌کند

راهت را ادامه بده

اینبار خودم می‌آیم

دستانت را می‌گیرم

چشمانت را می‌بندم

بی آنکه باد چادرت را ببرد

از خیابان می‌گذریم

از من می‌گذری

و بعد از رفتنت

ایستگاه را به آتش می‌کشم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:55  توسط روح الله واعظی  |